مقدمه
شمس تبريزي
شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است. برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد. در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند. به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد.
ورود شمس به قونيه و ملاقاتش با مولانا طوفاني را در محيط آرام اين شهر و به ويژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگيخت. مولانا فرزند سلطان العلماست، مفتي شهر است، سجاده نشين باوقاري است، شاگردان و مريدان دارد، جامه فقيهانه ميپوشد و به گفته سپهسالار (به طريقه و سيرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدين الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن) مشغول است، در محيط قونيه از اعتبار و احترام عام برخوردار است، با اينهمه چنان مفتون اين درويش بي نام و نشان ميگردد که سر از پاي نمي شناسد.
تأثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتي کوتاه از فقيهي با تمکين، عاشقي شوريده ساخت. اين پير مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمي سرد گردانيد و او را از مسند تدريس و منبر وعظ فرو کشيد و در حلقه رقص و سماع کشانيد. چنانکه خود گويد:
در دست هميشه مصحفم بود در عشق گرفته ام چغانه
اندر دهني که بود تسبيح شعر است و دوبيتي و ترانه
حالا ديگر شيخ علامه چون طفلي نوآموز در محضر اين پير مرموز زانو مي زند (زن خود را که از جبرئيلش غيرت آيد که در او نگرد محرم کرده، و پيش من همچنين نشسته که پسر پيش پدر نشيند، تا پاره ايش نان بدهد) و چنين بود که مريدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بدگوئي و زخم زبان و مخالفت در اندک زماني به ناسزا راني و دشمني و کينه و عناد علني انجاميد و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.
شمس تبريزي چون عرصه را بر خود تنگ يافت، بناگاه قونيه را ترک گفت و مولانا را در آتش بيقراري نشاند. چند گاهي خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است، تا نامه اي از او رسيد و معلوم شد که به نواحي شام رفته است.
با وصول نامه شمس، مولانا را دل رميده به جاي باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشيد. نامه اي منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغي پول و استدعاي بازگشت شمس به دمشق فرستاد.
پس از سفر قهر آميز شمس افسردگي خاطر و ملال عميق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگين و پشيمان ساخت. مريدان ساده دل که تکيه گاه روحي خود را از دست داده بودند، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس ديگر بار به قونيه باز آيد از خدمت او کوتاهي ننمايند و زبان از تشنيع و تعرض بربندند. براستي هم پس از بازگشت شمس به قونيه منکران سابق سر در قدمش نهادند. شمس عذر آنان را پذيرفت. محفل مولانا شور و حالي تازه يافت و گرم شد.
مولانا در اين باره سروده است:
شـمـس و قمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آم وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد
امـروز بــه از دينه، اي مونـس ديريـنــه دي مسـت بدان بودم، کز وي خبــرم آمـد
آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را امروز چـو تـنـگ گل، در رهگذرم آمـد
از مــرگ چـرا تـرسم، کـاو آب حيات آمـد وز طعنه چرا ترسـم ، چون او سپرم آمد
امـروز سـلـيـمـانـم، کـانگشتريـم دادي زان تـاج ملوکـانـه، بر فرق سرم آمــد
پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان ديري نپائيد و موج مخالفت با او بار ديگر بالا گرفت. تشنيع و بدگوئي و زخم زبان چندان شد که شمس اين بار بي خبر از همه قونيه را ترک کرد و ناپديد شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از ميان همه) چنانکه ديگر از او خبري خبري نيامد. اندوه و بيقراري مولانا از فراق شمس اين بار شديدتر بود. چنانکه سلطان ولد گويد:
بانگ و افغان او به عرش رسيد ناله اش را بزرگ و خرد شنيد
منتهي در سفر اول شمس غم دوري مولانا را به سکوت و عزلت فرا مي خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روي از همگان درهم کشيد. ليکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگين و دژم و خاموش بود، و اين بار چون سيلاب بهاري خروشان و دمان و پر غريو و فرياد گرديد. مولانا که خيال مي کرد شمس اين بار نيز به جانب دمشق رفته است، دوباره در طلب او به شام رفت؛ ليکن هر چه بيشتر جست، نشان او کمتر يافت و به هر جا که ميرفت و هر کس را که مي ديد سراغ شمس ميگرفت. غزليات اين دوره از زندگي مولانا از طوفان درد و شيدائي غريبي که در جان او بود حکايت مي کند.
ميخائيل اي. زند درباره هم جاني شمس تبريزي و مولانا جلال الدين محمد بلخي (مولوي) چنين اظهار نظر مي کند: « بطور کلي علت اينکه مولوي ديوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود، بل به نام شمس تبريزي کرد، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعري و نه احترام ياد رفيق گمگشته را ملحوظ کرده بود. شاعر که رفيق جانان را در عالم کبير دنياي مادري گم کرده بود، وي در عالم صغير روح خويشتن مي يابد. و مرشدي را که رومي بدين طريق در اندرون خويش مي يابد، بر وي سرود ميخواند و شاعر تنها نقش يک راوي را رعايت مي کند. لکن از آنجا که اين اشعار در روح او زاده شده اند، پس در عين حال اشعار خود او هستند. بدين طريق جلال الدين رومي در عين حال هم شمس تبريزي است که سخنانش از زبان وي بيرون مي آيد و هم شمس تبريزي نيست. و شمس ذهنيت شعر است، آفريننده شعر است، قهرمان تغزلي اين اشعار است، و در عين حال در سطح اول، سطح تغزلي عاشقانه که در اينجا به طور کنايي پيچيده شده است، عينيت آن نيز بشمار ميرود. تمايل جلال الدين به سوي وحدت مطلق است. لکن شمس تبريزي به درک حقيقت آسماني نايل آمده بود، در آن محو شده بود، و بخشي از آن گرديد بود. بدين ترتيب نخستين سطح ادراک که در شعر صوفيانه معمولا به وسيله يک تعبير ثنوي از سطح دوم جدا ميشود، در اينجا به طور ديالکتيکي به سطح دوم تعالي مي يابد.
در هر حال زندگاني شمس تبريزي بسيار تاريک است. برخي ناپديد شدن وي را در سال 643 هجري دانسته اند و برخي درگذشت او را در سال 672 هجري ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوي مدفون شده است. (لازم به توضيخ است: نگارنده (رفيع) در سفري که به سال 1366 خورشيدي به قونيه کردم، آرامگاهي مجلل در شهر قونيه ترکيه بنام آرامگاه شمس تبريزي مشاهده نمودم).
اين عارف کم نظير ايراني يکي از آزاد انديشان جهان است که بشريت به وجودش فخر خواهد کرد. مجموعه تقريرات و ملفوظات وي بنام مقالات موجود است که مريدانش آن را جمع کرده اند. از جمله گفته است:
« اين مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند، همه سخنم به وجه کبريا مي آيد، همه دعوي مي نمايد. قرآن و سخن محمد همه به وجه نياز آمده است، لاجرم همه معني مي نمايد. سخني ميشنوند، نه در طريق طلب و نه در نياز، از بلندي به مثابه اي که بر مي نگري کلاه مي افتد. اما اين تکبر در حق خدا هيچ عيب نيست، و اگر عيب کنند، چنانست که گويند خدا متکبرست، راست گويند و چه عيب باشد؟»
طنز شمس
سري عظيم باشد که از غيرت، در ميان مضاحکي گفته شود!
طنز شمس رنگ ويژه سخن اوست که در گوشه گوشه نوشتههايش هويداست. شمس طنز را به عنوان يک شيوه سخن و يک اسلحه در پيکار آرماني خويش به کار ميگيرد. او در اين نبرد شيوه خود را نه تنها پنهان نميکند بلکه آن را آشکارا اعلام ميدارد.
تو سوال چون ميکني؟ مثال تو و من همچون آن ناي زن است که ناي ميزد. در اين ميانه بادي از او جدا شد. ناي بر اسفل خود نهاده و گفت: اگر تو بهتر ميزني، بستان بزن.
در مقايسه طنز شمس با طنز عبيد زاکاني، طنز شمس با همه تند و تيزيهايش مجلسي باقي ميماند در حالي که چيزي حدود شصت درصد طنز عبيد تا قعر هزل و ممنوع براي زير هيجده سال پيش ميرود. تفاوت ديگر آن است که عبيد بيشتر شخصيتها و سمتهاي آنان را مخاطب قرار داده و فساد آنها را برملا ميسارد. در حاليکه شمس به بيهودگي اعتقادها و زيانمندي تعصبها حمله ميبرد. به عبارت ديگر طنز عبيد متوجه شخصيتها است و طنز شمس متوجه آرمانها.
عبيد در طنز خود روحيه برونگرايانهي خود را آشکار ميسازد و شمس برعکس روحيهي درونگرايانهاش را. عبيد به سطح حمله ميکند و شاخهها را ميشکند در حالي که شمس به ريشه ميزند.
شمس تصفيه آرمانها، پالايش اعماق، زدايش جهانبينيهاي تعطيلگر و تعصبات آلوده را خواهان است.
جهودي و ترسايي و مسلماني رفيق بودند. در راه حلوايي يافتند. گفتند:
- بيگاه است. فردا بخوريم. و اين اندک است. آن کس خورد که خواب نيکوتر ديده باشد.
غرض آن بود که مسلمان را حلوا ندهند. مسلمان نيمهشب برخاست و جمله حلوا را بخورد.
بامداد عيسوي گفت: ديشب عيسي فرود آمد و مرا بر کشيد به آسمان!
جهود گفت: موسي مرا در تمام بهشت برد!
مسلمان گفت: محمد آمد و مرا گفت اي بيچاره! يکي را عيسي برد به آسمان چهارم و آن دگر را موسي به بهشت برد. تو محروم بيچاره برخيز و اين حلوا را بخور!
آنگه من برخاستم و حلوا را خوردم.
گفتند: والله خواب آن بود که تو ديدي! آن ما همه خيال بود و باطل!
خود پنهانگري و ديگر آزمايي
شخصيت شمس مرموز است. او انساني درونزي است. بيشتر از آنچه که بيرون از خود زيسته باشد درون خود زندگي کرده است. وي نه تنها از نظر رواني خويش چنين است، بلکه در خود زيستي را ضمنا به عنوان يک روش دفاعي لازم، به عنوان يک شيوهي نبرد در زندگي، در جهاني بيتفاهم و ناايمن براي خويش برگزيده است.
مرا شيخ اوحد به سماع بردي و تعظيمها کردي. باز به خلوت خود درآوردي.
روزي گفت: چه باشد اگر با ما باشي؟
گفتم: به شرط آنکه آشکارا بنشيني و بادهگساري کني پيش مريدان و من نخورم.
گفت: تو چرا نخوري؟ گفتم: تا تو فاسقي باشي نيکبخت و من فاسقي باشم بدبخت.
گفت: نتوانم. بعد از آن کلمهاي گفتم. سه بار دست بر پيشاني نهاد.
خود پنهانگري و مردمآزمايي دو شيوهي مکمل يکديگر دفاعي شمس هستند.
آن را که خشوعي باشد، چون با من دوستي کند، بايد که آن خشوع و آن تعبد افزون کند در جانب معصيت!
اگر تاکنون از حرام پرهيز ميکردي، ميبايد که بعد از اين از حلال پرهيز کني.
شمس در خود پنهان ميشود و در فراسوي دژ ناشناسي و گمنامي خويش، کمين ميکشد. کسي را در نظر ميگيرد. آنگاه ناگهاني و پرخاشگرانه چون يک شکارچي ماهر، حمله ضربتي را به سوي هدف آغاز ميکند. اگر هدف آزمايش را با خوشرويي پاسخ گويد، شمس به يکباره از آن او ميشود. شمس خود شکار صيد خويشتن ميگردد:
آري. مرا قاعده اين است که هر که را دوست دارم از آغاز با او همه قهر کنم.
شمس خود را ميشناسد. و روش خويشتن را آزموده است. تصريح ميکند که در عين خودپنهانگري، کمينگري و پيچيدهنمايي ظاهري با همه مثل کف دست ميماند.
من همچنينم که کف دست! اگر کسي خوي مرا بداند، بياسايد. ظاهرا باطنا ...
به پندار شمس خود را بايد پنهان ساخت. مردمان را بايد سخت آزمود. آنگاه به حريم شخصي خويشتن، اجازهي ورودشان داد. ليکن آيا اين آزمايش کاري آسان است؟ شمس خود آن را کاري بس دشوار ميداند. تا جايي که ميگويد: «شناخت اين قوم مشکلتر است از شناخت حق!» و معتقد است که: «همه کس دوستشناس نبود و همهکس دشمنشناس نبود. پس زندگاني دوبار بايستي تا انسان دشمن را شناسد و دوست را شناسد.»
با اين وصف خود زيستي و تنهايي شمس شيوه اي اضطراري بوده است. نه انتخابي و دلخواسته. شمس پيوسته براي همزيستي و مصاحبت با مردمان، با تشنگي و نياز تمام در تلاش و پويان بوده است.
مردمآزمايي شمس از معاصران در ميگذرد و به تجديد داوري دربارهي پيشاويان گذشته گسترش مييابد. شمس ديگر هيچ چيز را تعبدي و تقليدي نميپذيرد.
بايزيد، حلاج، عينالقضاه، ابن سينا، خيام، شهابالدين سهروردي و از معاصران محيالدين عربي و فخر رازي را هريک داراي نوعي نارسايي، ناپختگي و فقدان بلوغ ميبيند.
شهاب را علمش بر عقلش غالب بود. عقل ميبايد که بر علم غالب باشد.
نيکو همدرد بود. نيکو مونس بود. شگرف مردي بود شيخ محمد (محيالدين عربي) اما در متابعت نبودمنصور را هنوز روح تمام و جمال ننموده بود. و اگر نه اناالحق چگونه گويد؟
ديد انتقادي و داوري براي شمس، تا مرز برندگي شمشير تيز بي محابا به پيش ميتازد.
اگر تو صدهزار درهم و دينار باشد و اين قلعه پر زر باشد و همه را به من نثار کني، من در پيشاني تو بنگرم. اگر در آن پيشاني نوري نبينم، و در سينه او نيازي نبينم، پيش من آن قلعه پر زر همان باشد که تل سرگين باشد
شمس: پرخاشگر مهربان
شمس کم حوصله، تندخو، يکدنده، پرخاشگر، سختگير و انعطاف ناپذير است. به هنگام معلمي و مکتب داري اين تندخويي و انعطافناپذيري خود را آزموده است. به هنگام تنبيه به هيچ وجه از سختگيريهاي خود نميکاهد.
ليکن در دل آرزو دارد که اي کاش، دربارهي رفتار خارج از مرز و بيرون از اصول تربيتي کودکي که به قمار دست آلوده است، وي را آگاه نميساختند. و يا اي کاش زماني که او به جستجوي کودک در حين خلاف ميرود، کودک را آگاه ميساختند و از خشم او ميگريزاندند.
اکنون ميروم و آن کودک و غمازش ميآيند. چوبي بود که جهت ترسانيدن بود. نه جهت زدن. برگرفتم.
پشت او اين سوست و من ميگويم «کاشکي مرا بديدي و بگريختي.» آن کودکان همه بيگانهاند. نميدانند که احوال او با من چيست تا او را بگويند که بگريز!
آن کودک که پس من است، هزار رنگ ميگردد و فرصت ميخواهد که سوي او نگرد تا اشارتش کند که بگريز. پشت او اين سوي است و مستغرق شده است .....
اما به هنگام عمد، و يا جهل و ناشناسي عوام نسبت به او حتي با همه اهانتهاي خويش نميتوانند خشم او برانگيزند.
در آن حجره ميساختم که بر در ميريدند. و من برون ميآمدم و حدث (مدفوع) آن مست را بامداد به جاروب از پيش ميروفتم و خاموش ...
شمس در عمق دل حتي توان ديدار شکنجهي تباهکاران را نيز ندارد.
کسي جنايتي ميکند. ميآرند که پيش من شکنجه کنند. هيچ دل من طاقت نميدارد. اگر طاقت آن داشتمي هم نيکو بودي!
شمس: سنت شکن و انقلابي
استقلال طلبي و بيزاري از تقليد طبعا با سنتشکني همراه است. سنتشکن، ناچار انقلابي و نوجوست.
استقرار هر چيز تازه خود به زودي سنت ميشود. از اين روي سنتشکن اصيل، خواهان انقلاب مستمر و بهخواهي پيوسته است. جهاننگري او پويا و سرشار از تکاپو است. نه ايستا و راکد و بيجنبش.
اسلام و ايمان را که ديگران، پس از يکبار به دست آوردن و تحصيل استوار ميپندارند، شمس امري بيقرار و ناپايدار ميخواند:
پيش ما يکبار مسلمان نتوان شدن! مسلمان ميشود و کافر ميشود و باز مسلمان ميشود. و هر باري از هوي (خواهشهاي نفساني) چيزي بيرون ميآيد. تا آن وقت که «کامل» شود.
بسياري از چيزها را که در زمان شمس بد و شر مطلق ميشمارند، مانند عدم متابعت از شريعت و سماع را شمس به طور مشروط نيک ميداند. شمس حتي آب توبه بر سر ابليس -مظهر شر مطلق- ميريزد. او را در جايي محجوب و دلسوز انسان هم معرفي ميکند:
آن شخص توبه کرد و عزم حج کرد. در باديه پاي آن مرد از خار مغيلان بشکست. قافله رفته و در آن حالت نوميدي، ديد که آيندهاي (اميدي) از دور ميآيد. به دعا گفت: «به حرمت اين خضر که ميآيد مرا خلاص کن.»
آن رهرو پاي در هم بست و او را به کاروان رسانيد. در حال گفت: «بدان خدايي که بيشريک است، بگو که تو کيستي که اين فضيلت تو راست؟»
او دامن ميکشيد و سرخ ميشد و ميگفت: «تو را با اين تجسس چه کار؟ از بلا خلاص يافتي و به مقصود رسيدي.»
گفت: «به خدا که دست از تو ندارم تا نگويي.»
گفت: «من ابليسم.»
کسي که در ابليس اعتقاد ميبندد و به اعتقاد به او مينگرد، به مرادي ميرسد. و آنکه در پيامبر بياعتقاد مينگرد، به عکس و خواري گمراه ميشود. همچون ابوجهل!
شمس حرمت کفر را در هم ميشکند و فاصلهي ميان کفر و ايمان را از ميان برميدارد. شمس نخست کفربيني سخن مردم والا را ناشي از نارسايي فهم مردمان و خيالانديشي ايشان معرفي ميکند. پس از بياعتنايي به ارزش شايعه و داوريهاي کارناشناسانه، از اصل جربزه و قدرت براي در هم کوبيدن مرز کفر و ايمان به نام «خليفه» سود ميجويد.
شمس گناه و ثواب را امري نسبي و داراي ارزش مشروط و اعتباري ميشناسد.
هرکسي را معصيتي است لايق او. يکي را معصيت آن باشد که رندي کند و فسق کند، لايق او باشد!
يکي را معصيت آن باشد که از حضور حضرت غايب باشد!
بر بعضي لباس فسق عاريتي است و بر بعضي لباس صلاح عاريتي است
«جهان» بر خلاف پندار بسياري از مردمان به خودي خود نه خير است و نه شر. بلکه شر خود معيار اين سنجش است. اوست که تعيين ارزش ميکند. و هم اوست که دنيا را پليد و زشت يا زيبا و ستوده ميبيند.
يکي شکايت ميکرد از اهل دنيا. گفتند: دنيا لعب است و مزاح است در نظر رجال.
در نظر کودکان لعب نيست. جد است. فريضه است.
اکنون اگر از بازي و مزاح برنميتابي، بازي کن. و ميزن و ميخور. خندان که بازي را نمک خنده است. نه گريه.
بشر، انسان والا و کامل از نظر شمس خود آفريننده و در عين حال خود واژگونگر ارزشها و اعتبارهاست.
تصوف عشق
تصوف از نظر اجتماعي سه مرحله را پيموده است:
- تصوف پرهيز يا زهد يا قهر
- تصوف عشق يا صلح
- تصوف پرخاش يا جنگ
در ميان انواع اعتراضها در عصر بنياميه، عدهاي زاهد خودداري از همکاري با يغماگران را پيش گرفتند و پيشگامان تصوف زهد شدند. اين موج تا مدتها تنها شاخه تصوف بود.
اندک اندک فشار غارتگران فزوني يافت و زمزمههاي درس محبت و عشق از خانقاهها و لزوم بازگشت ميان مردم و ترميم دلها بالا گرفت. عصر شمس را ميتوان اوج دوران تصوف عشق دانست.
تصوف در عصر صفوي وارد مرحله موج پرخاش خود ميشود. تا جايي که بيشتر لشکريان شاه اسماعيل را صوفيان و درويشان تشکيل ميدهند و نخستين دولت سراسري ايران بعد از عرب در حقيقت از خانقاه صفيالدين اردبيلي صوفي بزرگ سرچشمه ميگيرد.
-------------------------------------------------------------------
يکي از علل ناسازگاري و پرخاشگري شمس را نيز به صوفيان و به درويشان زمان خويش، در همين نقد او از تصوف زهد و گوشهگيري بايد جستجو نمود.
در مبادي حال مولانا، سخنان سلطانالعلما را به جد مطالعه ميفرمود. از ناگاه مولانا شمسالدين از در درآمد که: «مخوان! مخوان!» تا سه بار
راز اين همه تحکم و منع شمس از خواندن سخنان بهاءولد در آن است که بهاءولد فقيهي زاهد است. و به موج قديم تصوف، به موج زهد و خودگرايي تعلق دارد و شمس به موج نو. شمس ميخواهد مولوي را به موج نو و به تصوف عشق دعوت نمايد.
تصوف عشق سرشار است از سماع و رقص و پايکوبي و شورافکني. صوفي عشق آگاهانه اين راه را انتخاب کرده است تا ترک خودگرايي کند و به مردمگرايي روي آورد.
شعر و موسيقي و رقص در تصوف عشق وسيلهاند. نه هدف.
مولانا که عشق را طبيب جمله علتهاي ما ميداند خوشبينانه نويد ميدهد که سرانجام، روزي مذهب عشق مذهب حاکم بر همه دلها خواهد شد. شمس نيز به آينده سخت اميدوار است و پيامبرانه به اين موضوع مينگرد.
شمس با انتخاب تصوف عشق و دعوت برگزيدگان خود به اين رويه چه هدفي را دنبال ميکند؟ مگر تصوف عشق چه مزايايي دارد؟
- تصوف عشق با ياسها و هراسها پيکار ميکند. از اينرو سرشار است از هيجان و شادي و پايکوبيهاي دستهجمعي. پس سماع را فريضه و عبادت مذهب خويش ميشناسد و با مخدراتي مانند حشيش که از شور و هيجان ميکاهد و آدمي را به انزوا ميکشاند به شدت دشمني ميورزد.
- تصوف عشق به حرارت و دلگرمي و به اعتقاد گرم کننده نيازمند است. نه به سخنان سرد کننده و هراسآور. از اين روي شمس تاکيد ميکند که «اعتقاد و عشق دلير کند و همه ترسها ببرد.»
- تصوف عشق کوششي است براي عرضه داشت آرمان به جهاني بي آرمان. از اين رو در تصوف عشق، آزمايش ايثار به عنوان مظهر عشق انساني و ديگرخواهي عرفاني از مهمترين کار ابزارها ميگردد.
- در تصوف عشق يکباره نميتوان به اوج کمال رسيد. تصوف عشق، مذهب اداي شهادتين به سخن نيست. مذهب اقرار به وسيله عمل است. مذهب آزمايش و خطا است. در مذهب عشق به عمل کار برآيد به سخنداني نيست.
- در تصوف عشق وابستگي و اتکا به دوست، به پير و مراد، به مطلوب و قطب اجتناب ناپذير است. ليکن اين اتکا به خودي خود سالم نيست و توقف در اين مرحله از رشد شخصيت جلوگيري ميکند.
هر فسادي که در عالم افتاد، از اين افتاد که:
يکي يکي را معتقد شد به تقليد! يا منکر شد به تقليد!
به يک سخن: تصوف عشق، آموزش محبت در جهاني پر از نفرت است. تصوف با آموزش آرمان عشق به جاي کينه توزي در روابط انساني کوشيده است تا به دلهاي مرده، زندگي و حرارت بخشد. و آب رفته را دوباره به جو باز آرد.
هفت آسمان و زمين، و خلقان
همه در رقص آيند آن ساعت که صادقي در رقص آيد.
اگر در مشرق موسي در رقص بود
اگر محمد در مغرب بود، هم در رقص بود و در شادي!
مخالفت با سوفسطايي گري
سوفسطايي گرايي سوداگري حرف است. مظهر بيمارگونه فرهنگي فرسوده و سترون است. سوفسطايي گري، جدل بازي است. لفظ پردازي است. قرباني کردن معني به خاطر لفظ و به بيان بهتر بيهوده گويي در عين نغزنمايي است.
فرهنگ سوفسطايي فرهنگي نوشخوارگر و ارتجاعي است. فرهنگ الفاظ است، نه فرهنگ معاني. اين فرهنگ عموما بي خبر از مسايل اساسي زمان، سرمست باده تفاخر به مهارتهاي جدلي خويشتن در بازي با لغات ميپردازد.
ايرانيان پس از قبول اسلام و پيروزي اعراب، ناچار از آموختن زبان عربي شدند. اندک اندک پرداختن به زبان عربي به ويژه صرف و نحو، و لغت آن، جنبه تخصصي يافت. به زودي طبقه اي از نحويان -کالبد شکافان سخن تازي- پا به عرصه نهادند که با انتقادهاي دقيق زبان شناسانه خود، حتي بر اعراب هم که زبان مادري آنها عربي بود خرده ميگرفتند.
ادوارد براون، ايران شناس نامي مشاهده کرده بود که در ايران، علم يعني عربي داني. عالم يعني عربي دان و بيسواد يا بيشعور يعني کسي که عربي نميداند.
بديهي است در جامعه اي که مردم نتوانند به زبان مادري خود بينديشند، ميان طبقه روشنفکر و توده مردم شکافي بزرگ پديد ميآيد.
نکته شايان توجه در اين امر آن است که لزوم گفتگو به زبان مردم بيشتر از طرف کساني احساس شده که خود به زبان عربي تسلط کافي داشته اند. داوري آنها نه از روي جهل و نه از روي کينه توزي به زبان عربي بوده است. بلکه بيشتر از احساس تعهد، احساس مسووليت و رهبري در بين مردمان و نياز شديد آنها به رشد فرهنگي ناشي شده است.
مخالفت با نحوي گري از ويژگيهاي عصر شمس است. اين مخالفت اختصاصي به مکتب او و مولوي ندارد. بلکه اينجا و آنجا رگه ها و آبراهه هاي اين طغيان را ميتوان مشاهده کرد. همزمان با شمس و مولوي، سعدي با همه «بغدادزدگي» هايش و با همه تازي گويي ها و عربي سرايي هايش، ضد نحوي گري است.
«تصوف عشق» در ايران به ويژه از عصر سنايي، عطار، شمس، مولانا، سعدي و حافظ به سوي ترويج زبان فارسي همت گمارده است.
سعدي خاطره اي طنز آلود بيان ميکند از دانشجويي که چند جمله عربي را براي خود صرف ميکرد. سعدي را ميبيند و به او ميگويد اهل کجايي؟ سعدي جواب ميدهد که اهل شيرازم. دانشجو ميگويد جمله اي از سعدي شيراز بياور و سعدي شعري به عربي برايش ميخواند. دانشجو لختي به انديشه فرو ميرود و وقتي چيزي نميفهمد سرانجام با عجز ميگويد: «غالب اشعار او در اين سرزمين به زبان فارسي است. اگر بگويي به فهم نزديکتر باشد!!»
مولوي اشعار موزون فارسي را آگاهانه و به عمد به خاطر نزديک شدن به سطح مردم و بالا بردن انديشه آنها برگزيده است نه به خاطر در بردن گليم خويش از موج حوادث.
شمس چنانکه ميدانيم با وجود تسلط بر زبان عربي و ستايش آن، فارسي را آشکارا بر آن ترجيح داده است:
و زبان فارسي را چه شده است؟
بدين لطيفي و خوبي که آن معاني و لطايف که در «پارسي» آمده است در تازي نيامده است.
در هر حال يکي از رنجهاي روشنفکرانهي شمس مشاهده موج لفظ گرايي و نحويگري افراطي است. شمس دشمن نحويگري و لفاظي است. و اين خود تجلي ديگري از دوسوگرايي وجدان دو پاره ايراني مسلمان است که شمس به شدت گرفتار آن است. زيرا قرآن را مغزي هست و پوستهاي هست. ظاهري هست و باطني هست. مگر ميتوان بدون عبور از پوسته به لايههاي دروني دست يافت؟ مگر ميتوان عربي را که پوسته قرآن است يکسره به کناري نهاد؟
اگر چنين است تا چه حد بايد به پوسته پرداخت؟ کي قرار است از آن عبور کنيم و به مغز برسيم؟
شمس ميبيند همهجا بازار سوفسطاييان رواج دارد و آنان از عطش آرماني مردم سوء استفاده ميکنند. اينجاست که شمس و هممکتبانش از سلاح ويژه خود، سلاح طنز و به زبان مردم عامي به مبارزه با اين پديده برميخيزند.
در اين مکتب همهجا نحويان که بارزترين نمونهي سوفسطاييان آن زمان بودند انسانهايي متکبر و احمق معرفي ميشوند که هيچ کاري به جز عربي گفتن بلد نيستند.
مولانا، وارث بزرگ پيکار بازگشت به واقعيت و مفهومگرايي در مکتب شمس است و داستان معروف نحوي و کشتيبان گوياي همين مطلب است.
ماجرا از اين قرار است که به خاطر سفر دريا، مردي نحوي به کشتي مينشيند. پس از ورود به کشتي بلافاصله بيماري فضل فروشي بيامانش صحن کشتي را به صحنهي جدلي نابهنگام تبديل ميکند. نحوي با غرور از کشتيبان ميپرسد که تو هيچ نحو خواندهاي؟ کشتيبان با شرم اظهار ميداد که نه. نخواندهام. نحوي پيشداورانه و بيرحمانه اظهار ميدارد که پس نيمي از عمرت بر فناست.
کشتيبان افسرده شده و لب فرو ميبندد. چيزي نميگذرد که بادي مخالف کشتي را به گرداب مياندازد. اين زمان ديگر لفظ، تنها سلاح نحوي به کار نميآيد. نوبت عمل است. کشتيبان از نحوي ميپرسد که:
- هيچ شنا ميداني؟ جواب شنيد که نه. گفت پس تمام عمر تو بر فناست.
نحوي در مکتب شمس و مولانا، مظهر انحطاط است. در داستان ديگر شمس انحطاط تعصب لفظ پردازي نحوي را تا کفاره سقوط او و ياران او در گودال نجاست پايين ميبرد:
يک مرد نحوي در گودالي عميق آکنده از نجاست فرو افتاده بود. مردي براي رهايي او از آن کثافت به وي ميگويد: دستت را بده (هات يدک).
مرد نحوي به جاي استقبال از ناجي خود به روي او خرده ميگيرد که به جاي آنکه فتحه آخر را ذکر کند آن را خودسرانه حذف کرده است. از اين رو دست ياري او را رد کرده و ميگويد: تو از من نيستي. برو!
مردي ديگر و مرداني ديگر هريک به کمک نحوي ميشتافتند و نحوي آنقدر که تفاوت در نحو ميديد ماندن خود را در نجاست نميديد و دست همه را پس ميزد.
سرانجام صبح روز بعد نحوي ديگري از راه ميرسد و با لفظ صحيح به او ميگويد که دستت را به من بده. نحوي اول ميگويد: تو از مايي. دستم را به تو ميدهم. ليکن چون خود او را قوت نبود، وقتي بکشيد هردو در نجاست افتادند!
و بدينسان شمس از نحوي و نحويگري، با ابقاي آن در مزبله، در پليدي و نجاست مدام انتقام ميگيرد و سوفسطاييگري را به زبالهدان تاريخ ميسپارد.
نيهيليسم مثبت
نيچه در نقد خود از سنتها و ارزشها به نفي اعتبارها و پوچي نهادهاي به ظاهر مقبول و معتبر ميگرايد. شمس نيز چنين است. به عقيده شمس در جايي که سراسر ادراک ما را حجاب فرا گرفته است معرفت راستين و حقيقت تمام مجالي براي ظهور نميابند.
جوهر و درونمايه «نهيليسم شمس» اين است: نفي بنيادي جامعه اي بيمار، روابطي نادرست و نااستوار و معيارهايي پريشان و رياکار!
نهيليسم شمس خودخواهانه نيست. کينه توزانه نيست. تباهيگرانه نيست. بلکه غمخوارانه است. در جهان شمس نه بر مرده، بلکه بر زنده بايد گريست.
بياييد از زبان خود شمس به اين موضوع نگاه کنيم:
اين طريق را چگونه ميبايد؟ اين همه پرده ها و حجاب گرد آدمي در آمده! عرش، غلاف او؛ کرسي، غلاف او؛ هفت آسمان غلاف او؛ قالب او غلاف او؛ روح حيواني غلاف .....
غلاف در غلاف و حجاب در حجاب
تا آنجا که معرفت ايت غلاف است و ديگر هيچ چيز نيست
ويا در جايي ديگر چنين ميگويد:
دست آورد راستين انسان چيست؟ جز سرگشتگي و حسرت و حيرت؟
واعظان ما چه اندرز ميدهند؟ جز هراس و بي اعتمادي و دوگويي و تزلزل و نااستواري؟
فيلسوفان به ما چه ميآموزند؟ جز جدل بازي و ياوه سرايي؟
ميراث آنان چيست؟ جز سخنهايي در هم و تاريک؟
فيلسوف کيست؟ جز ژاژخوايي بيهوده گويي؟
فقيهان عمر ما را به چه تلف ميکنند؟ جز به خاطر رنجي بيهوده؟
جز به خاطر آموزش شيوه هاي استنجا؟ و جز به خاطر کشف نصاب پليدي حوضي چهار در چهار؟
آنانکه دعوي تحقيق ميکنند، راستي را چز تقليد چه ميکنند؟
عقل چيست؟ جز سست پايي زبون و زبونگر ؟ جز نامحرمي بي استقلال و متکي؟ ...
و درويشان کيستند؟ جز مردم گريزاني لاف زن؟
مدعيان دين کيستند؟ جز مسلمان-برونان کافر-اندرون؟
نبهيليسم شمس ارزيابي پررنج يک فرهنگ آفل است. آسيب شناسي يک تمدن بيمار است. پوچ بيني دعويهاي کاذب است. نهيب بيداري از غفلت است.
شمس آنچه را ميبيند بازگو ميکند. اگرچه معاصران نخواهند، که او بگويد و يا نفهمند که او چه ميگويد:
چون گفتني باشد و همه عالم از ريش من درآويزد که مگر نگويم ....
اگرچه بعد از هزار سال باشد، اين سخن بدان کس رسد که من خواسته باشم.
به گمان شمس بشرها بايد به خود بازگردند. مشکل آنها خود ايشانند. گنج را بيرون از خود نبايد بجويند. گنج در خود ايشان است.
ائمه (واعظان) که باشند؟ مرا با ائمه چه کار؟ ما خود ائمه ايم. چنين مگو! تو ائمه ديگراني. ديگران ائمه تواند.
شمس با بي پروايي انسان سالاري را در تمدني خدا سالار معرفي ميکند. از متافيزيک همانند مکتب بودايي زن اعراض ميجويد. مقصود جستجو را به جاي خدا «انسان» معرفي ميکند:
نگويم خدا شوي! کفر نگويم! آخر اقسام ناميات (گياهان) و حيوانات و جمادات و لطافت جو فلک،
اين همه در آدمي هست!
و آنچه در آدمي هست، در اينها نيست!
زهي آدم که هفت اقليم و همه وجود ارزد.
اين قدر عمر که تو را هست در تفحص حال خود خرج کن. در تفحص عالم چه خرج ميکني؟
شناخت خدا عميق است؟
اي احمق، عميق تويي! اگر عميقي هست، تويي!
يکي پيش مولانا شمس تبريزي آمد و گفت که: «من به دليل قاطع هستي خدا را ثابت کرده ام!»
مولانا شمس الدين گفت: «دوش ملائکه آمده بودند و تو را دعا ميکردند که الحمدلله. خداي ما را ثابت کرد! خداش عمر دهد. در حق عالميان تقصير نکرد!»
«اي مردک! خدا ثابت است. اثبات او را دليلي نميبايد. اگر کاري ميکني خود را به مرتبه و مقامي پيش او ثابت کن. و اگرنه او بي دليل ثابت است.
اما بايد توجه داشت که انسان سالاري شمس توده سالاري نيست. او خود را پيام آور توده ها و رسول عوام نميشمارد. بلکه او شيخ را، رهبر را، آن هم شيخ کامل را ميجويد و براي او سخن ميگويد. و در اينجا پيشتاز انديشه نيچه در لزوم پيدايش ابر مرد و انسان کامل از ميان انبوه عوام ميگردد.
راه حل شمس در روابط انساني حدي فاصل يا آميخته اي از «سوسياليسم» و «اندي وي دو آليسم» يا توده گرايي فردي و فردگرايي است. از نظر شمس نه فرد بايد قرباني جمع شود و شخصيتش در جمع تحليل رود و نه جمع بايد فداي فرد گردد.
زاهدي بود در کوه! او کوه بود. آدمي نبود!
اگر آدمي بودي، ميان آدميان بودي که فهم دارند و وهم دارند، و قابل معرفت خدا اند.
در کوه چه ميکرد؟! آدمي را با سنگ چه کار ؟!
ميان باش و تنها! ....
نهي است از آنکه به کوه، منقطع شوند، و از ميان مردم بيرون آيند، و خود را در خلق انگشت نماي کنند! .....
تابعيت عقل، وابستگي خرد
روانکاوي را ميتوان دشمن درجه اول راسيوناليسم يا مکتب اصالت عقل دانست. خرد در مکتب روانکاوي تنها وسيلهاي است بهانهجو و دليلتراش براي ضمير باطن و بعد ناآگاه حيات رواني. به عبارت ديگر در روانکاوي عقل وارسته نيست. وابسته است. مستقل نيست. متکي است.
در تصوف اسلامي به ويژه تصوف عشق نيز ما آشکارا با نظريهي وابستگي خرد روبرو ميشويم. مکتب شمس معتقد است که چيزهاست که عقل از ادراک آنها عاجز است. اين نظريه در بيان مولانا اينگونه اظهار شده است:
پاي استدلاليان چوبين بود
پاي چوبين سخت بيتمکين بود
زين خرد جاهل همي بايد شدن
دست در ديوانگي بايد زدن
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
فيلسوفان و متکلمان زمان شمس همه هوادار اصالت عقل هستند. اما نظريه شمس دربارهي عقل را ميتوان به اين صورت خلاصه کرد:
* عقل حجت است. اما تنها حجت نيست. چيزهاست که عقل نميتواند آنها را درک کند. مانند معجزه.
* عقل کل يا عقل مطلق وجود خارجي ندارد. بلکه عقلهاي جزئي و فرعي در افراد مختلف وجود دارد.
* درک عقلي نيز مطلق نيست. نسبي و مشرط است. به عبارت ديگر عقلهاي فردي براي ادراک خود، به ابزارها و توانايي و شرايط مختلفي نياز دارند.
* موضوع هر چه پيچيدهتر ميشود ضريب خطاي عقل بالاتر ميرود.
مثلا دو کس را بپرسي دو در دو چند است؟ هر دو يک جواب گويند بيمخالفت. زيرا انديشه کردن آن آسان است. چون بپرسي هفت در هفت چند است؟ يا هفده در هفده؟ خلاف کنند آن دو عاقل. زيرا انديشهي آن دشوارتر است.
* عقل مشروط و محدود به اراده و همت و پشتکار است. اگر کسي در کاربرد عقل تنبلي کند نتيجهي مطلوب به دست نميآورد.
و عقل خود حجت خداي است. و ليکن چون بر وجه (به روش صحيح) استعمال نکني متناقض مينمايد.
* شرايط محيط يا تناسب ميان ادراک عقلي نيز در درستي و نادرستي نتيجه موثر است.
مثلا صد کس در ميان آفتاب ايستادهاند با چشمهاي روشن. شخصي از دور ميآيد سوي ايشان تنها و دهلي ميزند و رقصي ميکند. ميان ايشان خلافي نرود. اما اگر در شب تاريک و ابر اين بانگ دهل بيابد، صد خلاف پيدا شود ميان ايشان. يکي گويد: لشکر است. يکي گويد ختنهسور است. الي آخر ....
* عقلها خود يکديگر را نقض ميکنند. حتي يک عقل واحد در زمانهاي مختلف به نتايج گوناگون ميرسد.
فهم اگر متردد نشدي، در اشارت و عبارات خلاف نکردندي و از نصوص يک معني فهم کردندي.
* عقل در درون آدمي نيز دستخوش پايبندهاي بسياري است.
خيالها کم نيست. از خود برميانگيزي و حجاب خود ميسازي و بنابر آن خيال تفريح ميکني.
به طور خلاصه عقل از نظر شمس وابسته است. نه وارسته. و در نتيجه بدان نيز با ديد ارزش مطلق نميتوان نگريست. او قدرت عقل را منکر نميشود. بلکه عقل را يکي از راههاي فرعي به حقيقت ميداند. نه تنها شاهراه آن.
حکمت بر سهگونه است: يکي گفتار، دوم کردار و سوم ديدار.
حکمت گفتار، عالمان راست.
حکمت کردار، عابدان راست.
و حکمت ديدار عارفان راست!
انسان سالاري
مقام انسان در اسلام مشخص است: عبوديت و بندگي بدون قيد و شرط. عاصي اگر فرشته باشد ابليس ميشود و به صورت آدمي اگر ابوالحکم باشد ابوجهل ميگردد.
در نامگذاري پس از اسلام و آغاز عبوديت، ترکيب عبد با هر اسم ديگري غير از الله يا ديگر اسامي خداوند موقوف شد. و اسامي نظير عبدشمس و عبدمناف عصر جاهلي، جاي خود را به عبدالله و عبدالرحمن و غيره دادند.
بعدها به عنوان نشان اخلاص و سرسپردگي در مکاتبي به خصوص در مکتب تشيع اولياي خدا نيز تا حد خدا بالا برده شدند و اساميي نظير عبدالرسول، عبدالمحمد، عبدالعلي، عبدالرضا و ... نيز رواج پيدا کردند.
در جنبه نظري تا زماني که پيامبر اسلام زنده بود و حتي تا ادوار نخستين حکومت خلفاي راشدين تکليف مردم مشخص بود. اما پس از آن و با روي کار آمدن حکومت رسواي بنياميه و همزمان با پيروزي معاويه بر علي يک سوال اساسي در ذهن مسلمانان نقش بست:
داوري و فرمان چه کس راست؟
خوارج در نفي داوري مسخرهآميزي که به نفع معاويه انجام پذيرفت به اين سوال با شعار لا حکم الا لله پاسخ گفتند. اما موضوع اينجاست که در نظام اسلامي خدا به طور مستقيم داوري نميکند. اين شعار تنها يک مقاومت بيثمر بود بدون اينکه راهکاري ولو براي زمان اندک ارائه کند.
دوباره همان حرکت دايرهوار آغاز شد. همان راه بنبست براي يافتن راه حلهاي فردي.
در اين ميان گروههاي مختلفي از مخالفان حکومت اموي و عباسي هريک به طور جداگانه کمر به تغيير گرانيگاه خداسالاري به انسانسالاري بستند.
امامان شيعه با سلاح مذهب به جنگ شتافتند و سرداران بيدار و سرخورده از حکومت با سلاح شمشير. اما تصوف در انسانگرايي خود عموما با ظرافت عمل کرده است و در تاريخ بسيار کمتر از گروههاي مبارز ديگر قرباني داده است.
اربابان قدرت تنها علماي تشيع و لشکرهاي مخالف را پيش روي خود ميديدند و صوفيان را زاهدان و درويشاني بيآزار ميپنداشتند. شمس اين طرز ديد را اين گونه بيان ميکند:
گفتند که: فلاني کفر ميگويد فاش و خلق را گمراه ميکند. بارها اين سرزنش ميزدند و خليفه دفع ميگفت.
بعد از آن گفتند که اينک خلقي هم با او يار شدند.
اين مبارک نيست که در عهد تو کفر ظاهر شود. دين محمدي ويران گردد!
خليفه او را حاضر کرد و بفرمود تا در شط اندازند و غرق کنند.
بازگشت و خليفه را گفت: در حق من چرا چنين کني؟
خليفه گفت: جهت مصلحت خلق تو را در آب اندازم.
گفت: خود جهت مصلحت من خلق را در آب انداز! مرا پيش تو چندان حرمت نيست؟
از اين سخن خليفه را هيبتي آمد و رقت ظاهر شد و گفت: بعد از اين هرکه سخن او گويد پيش من، آن کنم که او گويد!
ليکن خلفا همگي چنين نبودهاند. بلکه ترجيح ميدادند حتي خودشان مظهر خدا به حساب آيند. تصوف با شهادت حسين ابن منصور حلاج به فرمان المقتدر نوزدهمين خليفه عباسي نخستين قرباني مذهب انسانسالاري خود را تقديم داشت. اعدام عينالقضات همداني و اعدام شهابالدين سهروردي نيز وقايعي از همين دست بود.
------------------------------------------
با ذکر اين مقدمه ميخواهيم شيوه تفکر شمس را به درستي بشناسيم. شمس از شهيدان پيشين به خوبي ياد نميکند. نه اينکه آرمان آنان را قبول نداشته باشد. چرا که شمس بدون شک يک انسانگرا است. او با شيوه مبارزه آنان مخالفت داشت.
قصه حلاج که اين ديگران در زبانها انداختهاند، يخ از آن ميبارد. آن حکايت کسي را خوش آيد که همان حال دارد.
و بدينسان شمس حلاج را در سلسلهي «اهل حال» و در زمره رهبران راستين تصوف عشق و تصوف انسانسالاري مقام ميدهد. حلاج در حقيقت قرباني صراحت بيش از اندازه خود شد.
تا اينجا مقدمات يک نظام انسانسالاري در مکتب شمس فراهم شد. اما هنوز راه درازي در پيش است و ترک اعتياد مردم کار سادهاي نيست.
توحيد اسلامي بيان ميکند که «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» و همزمان خداسالاري توحيدگراي اسلامي با بت پرستي و شرک سرسختانه مخالف است.
روشنفکران تند و افراطي با توجه به همين آموزش، سجده به سوي قبله را بقاياي يک نوع بت پرستي ميدانند. آنان ميبينند که شمس با بت پرستي مخالف است اما در پاسداشت نماز و سجده به سوي قبله ترديد به خود راه نميدهد. آنان ميخواهند رهبر عرفان انسانگرا نيز با آنان همداستان شود. اما پير ورزيده عرفان، با رعايت اصول همزيستي سهجانبه ماهرانه گفتگو را به سود انسانسالاري خود پايان ميدهد:
آخر سنگپرست را بد ميگويي که رو سوي سنگي يا ديواري نقشين کرده است و تو هم روي به ديوار ميکني؟
آخر کعبه در ميان عالم است.
چون اهل حلقهي عالم جمله رو به او کنند و و اين کعبه را از ميان برداري، سجده سوي دل باشد.
سجدهي آن بر دل اين و سجده اين بر دل آن!
همانگونه که کعبه در نظام خداسالاري خانه و مظهر خداوند است، در آيين انسانسالاري دل مظهر خداوند به شمار ميرود.
سرانجام شمس با بيان خاطرهاي از به حج رفتن بايزيد بسطامي بدون نفي متابعت (عبادتهاي ظاهري دين) اصل انسانسالاري را بيان ميکند:
بدان خدايي که خداوند آن خانه (کعبه) است، و خداوند اين (دل)
که تا آن خانه را بنا کردهاند در آن خانه در نيامده و از آن روز که اين خانه را بنا کردهاند از اين خانه خالي نشده.
حديث عرفان نفس
حديث دل ميگويد: «چون کعبه را از ميان برداري، نه سجود هر يکي، سوي يکديگر باشد؟ دل خود را سجود کردهاند.» و حديث سجن ميگويد: «الدنيا سجن المومن، دنيا زندان مومن است.»
تصوف عشق و مکتب شمس به هر دو حديث فوق معتقد هستند. اما شمس بر حديث ديگري نيز تکيه ميکند که ميتوان آن را «حديث عرفان نفس» يا به اختصار همان حديث عرفان نام نهاد. اين حديث از جمله «من عرف نفسه، فقد عرف ربه! هر که خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است!» سرچشمه ميگيرد.
بنابر حديث عرفان، شناخت خود برابر با شناخت خدا به شمار ميرود. چرا که انسان خود مظهر خداوند است. در اين صورت براي شناخت خداوند چرا به بيراهه رويم؟ خود را ميشناسيم. پس خدا را شناختهايم.
آيا روي ديگر حديث عرفان، تلقين انديشهي «انسان-خدايي» يا همساني انسان با خدا نيست؟ همان که حلاج با استناد به آن «اناالحق» گفت و ابايزد «سبحاني، ما اعظم شاني» بر زبان راند.
شمس ظريفانه در طريق اين برابري و معادله، به سود انسانسالاري گام برميدارد که:
چه کنيم؟ پيامبر را شرم بود که بگويد: من عرف نفسي فقد عرف ربه (هرکه نفس مرا بشناسد خدايش را شناخته است) از اين رو من عرف نفسه (هرکه نفس خود را بشناسد)
عقلا با خود ميگفتند که اين نفسک پليد تاريک درنده را بشناسيم؟ از اين معرفت خدا حاصل شود؟
اصحاب سر دانستند که پيامبر چه گفت!
حديث عرفان به همين صورت کنوني به امام علي (ع) نسبت داده شده است و از زمره سخنان نهجالبلاغه به شمار ميرود که به پيامبر هم نسبت دادهاند. اما «ابن تيميه» فقيه بزرگ حنبلي آن را از احاديث جعلي که با روح آموزشهاي خداسالارانه اسلامي ناسازگار است، دانسته است.
از حديث عرفان خدا (شناسايي خدا به وسيله خدا) در مقالات شمس هيچ اثري نيست. ظاهرا اين حديث با انسانگري شمس منافات دارد و مشمول سکوت او قرار گرفته. آن را تاييد نکرده و هيچگاه محکوم نميکند. در حالي که حديث عرفان نفس نه تنها مورد تاکيد شمس است، بلکه همچنان به زبان تمثيل و حکايت نيز از آن استفاده ميکند.
انسان در نظر شمس، مظهر و يا حتي خود جهان اکبر است آنچه در عالم و در انواع موجودات هست همه در آدمي يافت ميشود. و آنچه در آدمي يافت ميشود در آنها نيست.
نگويم خدا شوي! کفر نگويم! آخر اقسام ناميات و حيوانات و جمادات و لطافت جو فلک اين همه در آدمي هست و آنچه در آدمي هست در اينها نيست.
خود «عالم کبري» است.
زهي آدم که هفت اقليم، و همهي وجود ارزد.
آدمي خود گنج خويشتن است و گنج گمشده را بايد تنها در خود بجويد. نه در بيرون خود.
نسخهي گنج يافتند که به فلان گورستان بايد رفت و پشت به فلان سنگ بزرگ بايد کرد. و روي به سوي مشرق، و تير بر کمان نهاد، و انداختن!
آنجا که تير افتاد گنج است.
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمييافت، و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز، انداختند، البته اثري ظاهر نشد!
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: نفرموديم که کمان را بکش.
آمد. تير به کمان نهاد و همانجا پيش او افتاد!
خشم زدايي
شمس در تکميل فرضيههاي انسانسالاري خويش، تاکيد ميکند که آلودگيهاي زيانمند و چرکهاي فساد عموما دو دستهاند: بيروني و اندروني! «ليکن ذرهاي از چرک اندرون آن کند که صد هزار چرک بيرون نکند.» از اين رو روانپالايي از مهمترين دستورات مکتب شمس به شمار ميرود.
شمس بر خلاف اعتقاد کظم غيض، فرو خوردن خشم را حتي زماني که قدرت و تحمل آن وجود داشته باشد را به خاطر پيشگيري از تراکم احتمالي عقدهها زيانمند ميداند و تاکيد ميکند که بايد درون را از خشم خالي کرد.
و اين نظريهي خشمزدايي شمس درست بخشي از همان چيزي است که در ردوانکاوي امروز به کاتارسيس مشهور است.
خشمزدايي شمس از نظر اجتماعي نيز شايان توجه است. شمس در عصر استبداد خودکامگان و اوج سلطهي مغول بر ايران، درس مقاومت در برابر ستم ميدهد. بدين سان شمس يک صوفي پرخاشگر و تهديدگر براي ياساي چنگيزي است.
شايد راز بخش مهمي از عدم محبوبيت شمس را نزد ارباب قدرت بايد در همين تسليمناپذيري و پرخاشگري او جستجو کنيم.
طبع تند و سخنان شمس در بسياري از موارد يک نوع قطعنامه اعتراض و يک نوع اعلام جنگ است. او خيلي کم به عقايد و سنن عصر خويش گردن مينهد و غالبا ميتازد و تسليم در کارش نيست.
چشم محمد روشن که تواش امتي!
امت باشي؟ حضرت حق فخر کند؟! دست تو بگيرد؟! به موسي و عيسي بنماياند؟!
مباهات کند که چنين کس امت من است؟!
اکنون خداي تعالي در اين ماه (رمضان) حاضر است و ناظر؟ و ماههاي ديگر غافل است و غايب؟!
کدام ماه حاضر است تا يادش کنيم؟! زهي مشتي احمق!!
انسان کامل
ابعاد يک شخصيت جامع يا شرايط نيل به کمال بلوغ انساني از نظر شمس عبارتند از ابعاد چهارده گانه زير.
شمس ميداند که انسان کامل با شرايط چهارده گونه او بسيار نادر است. ليکن با اين وصف، انسان کامل يک مثال افلاطوني يک موجود خيالي و انتزاعي نيست. انسان کامل ميتواند هدف تربيتي ديگران باشد.
هر کس ميتواند خودش را با ابعاد انسان کامل مقايسه کند. کم و کاستيهاي خود را نسبت به آن ترميم کند و خود را هرچه بهتر و بيشنر بسازد و کامل گرداند.
1 - انديشمندي:
انديشه در نظر شمس بيشتر مفهوم خردمندي و عقل معاش ميدهد. معني آن عبرت آموختن از لغزشهاي گذشته و پيشگيري از تکرار آنها در آينده است:
انديشه چه باشد؟
در پيش نظر کردن، که آنها که پيش از ما بودند، سودمند شدند از اين کار و ازين گفت يا نه؟
و پس به آينده هم نظر کند. يعني عاقبت کار چه باشد؟
اما شمس معتقد است که همه کس به چنين بلوغي از انديشمندي و آيندهنگري فرجامبينانه نميرسد. و با تاسف براي عدهاي ياد ميکند که «اميد آنرا نميبينم که پيش از ندامت از خواب غفلت بيدار شوند.»
2 - بينشمندي:
يا همان روشنبيني و به اصطلاح خود شمس گشاد باطني. بينشمندي درک شهودي است و اين در مکتب شمس والاترين مرحله توانايي درک ذهني انسان بالغ است.
طريق از اين دو بيرون نيست:
يا از طريق «گشاد باطن» چنان که انبيا و اوليا! و يا از طريق «تحصيل علم» که آن نيز مجاهده و تصفيه است.
از اين هر دو بماند، چه ماند غير دوزخ؟
متاسفانه سخنان شمس در اينباره زياد نيست. به خصوص که شمس بر خلاف بيشتر درويشان با چلهنشيني و رياضت افراطي نيز مخالف است.
3 - وقتسنجي:
انسان کامل در هر سه بعد زمان (گذشته، حال و آينده) به تعادل مينگرد.
قومي هستند که پيش ايشان اين باشد که: همه کارهات حواله به فردا باد!
يعني «امروز» چه شد؟ «امروز» را برون کردند؟
چه گناهي کرده بود «امروز» که از حساب بماند؟
4 - خود آگاهي:
انسان کامل در همه حال خود را همانگونه که هست با انصاف تمام ارزيابي ميکند. نه بيشتر و نه کمتر. با اين خودآگاهي است که لغزشهاي خود را تصحيح ميکند. بر ضعفهاي خود اگر بتواند چيره ميشود و اگر نتواند آنها را همانگونه که هستند نه به افراط و نه به تفريط ميپذيرد.
در آن کنج کاروانسرايي بودم. آن فلان گفت که به خانقاه نيايي؟
گفتم من خود را مستحق خانقاه نميبينم. خانقاه جهت آن قوم کردهاند که ايشان را پرواي حاصل کردن نباشد. من آن نيستم.
گفتند به مدرسه نيايي؟
گفتم من آن نيستم که بحث توانم کردن.
5 - خويشتن داري:
يعني تسلط بر نفس، خاموشي بهنگام، پاسخگويي بهنگام، و قهر بهنگام. لازمه خويشتنداري غناي روحي، تعادل روحي و رسايي و تشخيص و تيزيابي ميباشد.
ولايت آن باشد که او را ولايت باشد بر نفس خويش، و بر کلام خويش، و سکوت خويشتن، و قهرها در محل قهر، و لطف در محل لطف و جواب در محل جواب.
6 - خودياري و خودمختاري:
انسان کامل بستگي اسارت آميز به ديگران ندارد. او ديگران را ارزيابي ميکند و قدر بزرگان را ميشناسد اما تابع و اسير آنها نيست. انسان کامل رها از وابستگيهاي اسارتزاي بشري است. او همبسته است. ولي وابسته نيست.
بعضي کاتب وحياند و بعضي محل وحياند. جهد کن تا هر دو باشي.
هم محل وحي باشي و هم کاتب وحي خود باشي.
7 - ديگرخواهي و مردمداري:
انسان کامل خودخواه نيست و غمخوار عالم است. او خود را در برابر مردم مسوول ميداند.
اگر در اين راه که ميروي، مجاهده ميکني و شب و روز ميکوشي صادقي،
چرا ديگري را راه نمينمايي؟ و او را به خواب خرگوش درمياندازي؟
8 - ايثار و فداکاري:
ديگر خواهي انسان کامل حرفهاي و مصلحتي نيست و حد و مرز ندارد. ترجيح منافع ديگران در همه حال بر مصالح شخصي خصوصيت بارز يک انسان کامل است. معني ايثار در خور انسان کامل از نظر شمس تنها بذل مال نيست. اما بذل مال نخستين گام ايثار است.
طريق اين است که اول ايثار مال و بعد از آن کارهاي بسيار....
9 - رها سازي و استقلال بخشي:
انسان کامل (نه با لطف و قهر) نميخواهد از ديگران براي خود پيرو و برده بسازد. او انسانها را بخاطر خود آنها ميخواهد. به عبارت ديگر انسان کامل استعمارگر نيست بلکه رهاييبخش است.
نه خادم کس بود و نه مخدوم کس. انصاف بده که خوش جهاني دارد
10 - فروتني و گردنکشي:
انسان کامل در برابر زورگويان گردنکش و مقاوم است و در برابر زيردستان فروتن و مهربان.
من سخت متواضع ميباشم با نيازمندان صادق.
اما سخت با نخوت و متکبر ميباشم با ديگران!
11 - رهايي از پيشداوري:
اگر تو را صد هزار درم و دينار و اين قلعه پر از زر باشد و به من نثار کني، من در پيشاني تو بنگرم.
اگر در پيشاني نوري نبينم پيش من آن قلعه پر از زر همان باشد و تل سرگين همان!
12 - عشق و آرمان:
انسان کامل صاحب آرمان و هدف است و به آرمان خويش هر چه باشد ايمان و عشق ميورزد. انسان کامل هدفآگاه و بيهراس است.
13 - اصالت و خلاقيت:
انسان کامل اصيل است. در درک و خلاقيت بر خود تکيه دارد نه بر ديگران. شمس تبعيت و تقليد را محکوم ميکند و آن را در خور انسان کامل نميداند و حتي سرچشمه تمام بدبختيها را تقليد کورکورانه ميداند.
در خانقاه نصرالدين وزير جميع علما و شيوخ و عرفا و امرا و اعيان حاضر بودند. و هر يکي در انواع علوم و فنون و حکم کلمات ميگفتند و بحثهاي شگرف ميکردند. در گوشهاي مراقب نشسته بودم و هيچ نميگفتم.
از ناگاه بانگ بر ايشان زدم که تا کي به عصاي ديگران به پا رويد؟ اين سخنان که گوييد سخنان مردم آن زمان است. و چون شما مردان اين عهد شماييد، اسرار و سخنان شما کو؟
14 - استقامت و پايداري:
مرد آن باشد که در ناخوشي خوش باشد. زيرا داند که آن مراد (خداوند) در بيمرادي پيچيده است.
در آن بيمرادي اميد مراد است.